و این چنین تصمیم به خودکشی گرفتم

دلم حجم وسیع تری می خواد که یه تیکه ی بزرگشو به کتابخونه و همین قرتی بازی ها اختصاص بدم، گلدونای کوچولو هم بذارم توش، آقا جِقه رو هم سر و سامون بدم بشونم کنار کتاب های یکی از قفسه ها، یه روزی که دیگه گردنش لق نزنه، پستونکشم با اینکه دهنش بسته س و نمی تونه بخوره به پیشبندش آویزون کنم و کفش خرسی زنگوله داراشم همچنان پاش باشه و هی تو اسمشو مسخره کنی هی من اخم و تخم کنم هی بگی جِقه هم شد اسم؟! منم بگم بُته جِقه ! خیلی هم قشنگه تو بگی نه بُته جُقه ! سُبُلان نو بنیاد اصلن ... از اون ریسه های مفتولی هم بخرم قاتی کتابا بذارم شبا روشنش کنم نگاهش کنم تو نور ریسه ها ببوسمت اونوقت. خب مشکلی نیست اگه کار از چندتا بوسه ی ناقابل هم بالاتر بگیره. ریسه هاش زیاد جون دار نیست نورشون، هیشکی جز خودمون نمی بینه که حتا خدا هم دیگه سن و سالی ازش گذشته و چشماش کم سو شدن، نمی تونه ببینه چیزی رو ...

منتها بدبختی اینجاست که جا تنگ است و خرما بر نخیل ... راکین چِر و کمد صورتیه اینارو کحا جا بدیم خب؟ چه گیری کردیما هرجا شو می گیری یه ور دیگه ش لنگه، اگه تا آخر عمرم حسرت کتابخونه داشتن به دلم بمونه چی؟ فکرشم عصبی م می کنه، پس ریسه ها رو کجا آویزون کنیم که بتونیم زیر نورشون همدیگه رو ببوسیم؟


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.