پیشنهادِ ویژه

بچگیا از میون کتابای "ر" همیشه چشمم پی آناکارنینای قطور با جلد زرد بود، هربار می رفتم سمتش می گفت اون کتاب به درد تو نمی خوره و هروقت بزرگ تر شدی میدم بخونی، یه چیزایی داره به سن تو قد نمیده، منم هربار ولع ام برای خوندنش بیشتر می شد تا اینکه یه روز از جلوی دستم برداشت و گذاشتش بالای کمد و گفت چندبار بهت بگم به دردت نمی خوره؟ منم دیگه هیچ وقت دستم بهش نرسید، بعدشم دیگه هیچ وقت علاقه ای به خوندنش نداشتم انگار سقف آرزوهامو رو سرم خراب کرده بودن، حدس می زدم توش چه چیزایی نوشته شده باشه و همونا حتا اگه یه بوسه ی کوچولو بوده باشه حریص ترم می کرد برای خوندنش ولی از اون به بعد دیگه هیچ وقت دلم نخواست. تا اینکه دو سه سال پیش فیلمشو دیدم، دلم می خواست به "ر" زنگ بزنمو از پشت تلفن براش زبون درازی کنم بگم بلخره از قصه ی آنا با خبر شدم و تالاپی گوشی رو قطع کنم.

حالا امشب نمایشش رو به کارگردانی و نویسندگی آرش عباسی دیدیم. یه اقتباس تازه و ناب از این شخصیت که پر از دیالوگ های خوب و دلچسب بود، از موزیک های انتخاب شده برای این نمایش هم نگم که آدم رو مجاب به ضرب گرفتن روی دسته های صندلی و لذت بردن می کرد. اتفاقِ خوشِ دیدن این نمایش رو از خودتون دریغ نکنین ...

"آنا: می دونی دالی من معتقدم مردی که تونسته بوی عطر زنی رو در نزدیک ترین جای ممکن حس کنه دیگه هیچوقت نمی تونه این کار رو نکنه. امروز اگه ازش بگذری فردا دوباره این کار رو با کسی دیگه میکنه و روز بعد به همین شکل و تا زنده اس دنبال بوهای مختلف می گرده . اگه تو خیلی زرنگ باشی و بتونی تمام جوونی ت رو بذاری تا بهش افسار بزنی ، اون توی خیالش به دنبال بوهای مختلف میره و اینجا دیگه کاری از دست تو برنمی یاد. تو فقط باید بشینی و نگاه کنی چطور در خصوصی ترین لحظات وقتی چشماش بسته اس داره کسی دیگه ای رو می بینه و تو راهی جز شکستن نداری....."





پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.