پیشنهادِ ویژه

مردن در اثر ایست قلبی می تونه گزینه ی بهتری باشه؛ اینکه یه روز صبح یا سر ظهر یا نصف شب دیگه از خواب پا نشی فرق می کنه با اینکه سه سال زجر بکشی.شنیدن خبر خوشِ توده ای که فلان جا از بدنت بوده رو مهارش کردن و دو روز بعد از یه جای دیگه ت سر در بیاره و همون خبر خوش میشه سوهان روحت خبری که دیگه خوش نیست لحظه لحظه ی زندگی تو از درون و بیرون می خوره و عذابت میده.کیسه کیسه خون زدن،این ور اونور دنبال پلاکت گشتن و جون کندن برا زنده موندن و آخرشم مردن دردناکه،البته اونجوری بی دغدغه مردن هم تا آخر عمر بازمانده هاتو انگشت به دهن باقی میذاره که چی شد مُرد؟اینکه چیزی ش نبود و یه معمایی که هیچ وقت براشون حل نمیشه. از من بپرسی مُردن همه جوره ش به درد نخوره واسه اونایی که هنوز هستن،اونایی که میمیرن از یه جهان مزخرف رها میشن ولی ما زنده ها هر ثانیه مون دلتنگیه.مرور کردن صحنه هایی که دسته دسته موهای یه آدم توی دستت میومد و بهت قیچی داده بودن تا کوتاهشون کنی مسخره س،چون قدرت داروهای شیمی درمانی اونقدر زیاد هست که تیزی قیچی رو نیازی نداره،کافیه موهای مِش کرده ی خاله تو توی دستت بگیری و کپه کپه بیان توی دستت برای همین نیازی نیست خودتو با کوتاه کردنشون گول بزنی،فوتشون هم کنی می ریزن کف حموم. سخت تر از تحمل نبودن یه انسان بعد از مرگش اینه که با خودت کنار بیای جه جوری یه آدم سال ها بوده و الان نیست؟ تو تولد نه سالگی م فلان لباس رو پوشیده و عکسی ازش هست،توی تولد بچه هاش هست فلان لباسش رو پوشیده فلان رژش رو زده ولی الان خودش نیست،یک جسم، دیگه نیست دیگه وجود نداره،به همین راحتی و به همین تلخی. کلاه گیسشو سر کرده باشی لودگی درآورده باشی بخنده ولی بری توی دستشویی و قاتی صدای شیر آب و سیفون و هواکش بلند بلند گریه کنی بعد صورتتو بشوری بیای بیرون و باز نیشتو به دروغ باز کنی که فقط چند ساعتی بخنده تا دردهاش یادش بره تا یادش بره هربار برای پیدا کردن رگ و آزمایش گرفتن ازش تمام تنشو سوراخ سوراخ و کبود کردن،بعد اون آدم لحظه هایی که تنها بوده و یا خواب به چشماش نیومده هر ثانیه لحظه ی مرگشو با خودش تصور کرده.

خبر میاد تموم شده رفته،سرطان گورشو گم کرده چون شیمی درمانی جواب داده،ما چند روزی خوشحالیم. ولی بعد از مرگش بهمون میگن قطع شیمی درمانی برای تموم شدن اون توده های سرطانی نبود برای این بود که تموم تنشو گرفته بودن و دیگه واقعن کاری از دست هیچکس بر نمیومد،توده های سرطانی مثل ریسه های ریز و درشت با رنگ های کریه توی بدنش رشد می کردن و هر روز روشن تر می شدن. 
مستر کر و لال من روزهایی که خوشحالم خیلی دوستت دارم برام یه خدای محبوب و دلنشینی ولی روزهایی که یاد این کارهات میفتم انقدر ازت متنفر میشم که دلم می خواد یک روز فقط یک روز دردهایی که بشر می کشه رو خودت هم تجربه می کردی شاید یه کم نرم تر و مهربون تر تا می کردی باهامون.نویسنده آخر کتاب گفته که تمامش زاییده ی ذهنشه،ولی قصه ی سرطان توی واقعیت از این دردناک تر هست که بهتر نیست... اگه حس و حال زیادی گریه کردن ندارین این کتاب رو نخونین برا خودتون هم بهتره،ولی در ورای گریه اتفاقات خوشایندی هم میفته که گرچه تاثیر کمتری نسبت به غم انگیزی این داستان دارن و اینکه عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید ...

نویسنده: جان گرین

مترجمان: الهه مرادی و میلاد بابا نژاد

چاپ هفتم

نشر پیدایش

25000 تومان



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.