که هستم من آن تک درختی که در پای توفان نِشسته …

نمی خوام به زمان فکر کنم‌ نمی خوام ولی کرمم می گیره ببینم چقدر فرصت باقی مونده تا حداکثر استفاده رو بکنم. به گوشی م ‌نگاه می کنم خیلی زور بزنیم سه ساعت... سه ساعت همه ش؟ این که به چشم بر هم زدنی میگذره، کاش دیروز شه کاش نه اصلن پریروز شه، هفته ی پیش و دل شیرینه داشتن ها، دلشوره های تموم شدن فرصت رس بدنمو می کِشه. تازه دست بالا گرفتم واقعیت دو ساعتو خرده ایه که اگه رندش کنیم عاقلانه تر اینه که بگیم دو ساعت مونده. من ولی خودمو برای سه ساعت گول می زنم اینجوری بیشتر فرصت می خرم برای اشکام که سر ریز نشن. همون سه ساعت قلابی خیال من و دو ساعت و خرده ای واقعی هم، انقدر زود و تند میگذره که حتا غذا از گلوم‌ پایین نمیره همه شو می ریزم تو ظرف یه بار مصرف تا بعدن اگه تو راه گشنه م شد بخورم.
سایه م گوشی شو آنلاک می کنه، پشت سر هم پی ام میده که مراقب خودت باش که رسیدی اولین کاری که می کنی به من خبر بده. سایه م منطقیه، اشکش دم مشکش نیست، آب دماغش راه نمیفته، نگران تموم شدن زمان باقیمونده نیست، بهونه نمی گیره، لحظه های باقیمونده رو با فکر تموم شدن زهر مار خودشو اطرافیان نمی کنه، دست به سینه میشینه یه گوشه و هندزفیری می چپونه تو گوششو آلبوم رانندگی در مستی شاهین رو گوش میده، دندوناشو به هم فشار میده، حرص می خوره ولی قطره ای اشک‌نمی ریزه ... من اما سرمو تکیه میدم به شیشه اونقدری عر می زنم که موضعی واسه چند دیقه ای سبک شم، توی پی امام آیکن عر زدن میفرستم، صدام تو دماغی میشه، چشمام پف می کنه و خودمو مجبور به یکی دو ساعت خواب زورکی می کنم تا دلتنگی غروب جمعه رو بشوره بِبره ...

"همه رفتنو به منزلی رسیدن
تنها من موندمو من موندمو جاده ...
چه باید کرد؟ چه باید گفت؟"


__ قصه ی همیشه تکرار ... هجرتُ هجرتُ هجرت .... ابی هم حتا زیر و بم خوب عذاب دادن منو از بَره ... رندومی جونمو می گیره، اگه الان "حنا خانوم" پلی شه و قر تو جونم بریزه بعدی ش یه تِرکی مثل "خالی" می تونه باشه که بی شک باید دهنمو باز کنم و در حالی که تا زبون کوچیکه م پیداس نعره بزنم و گریه کنم ... تِرک بعدی "حریق سبزه" و باز قِرم می گیره ...


_ در من دخترکی کولی، همیشه ی خدا ننه من غریبم بازی در میاره ...



Photo by her ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.