یهو یادم اومد نوشت ها

میم یه چیزی گفت که الان دارم زور می زنم یادم بیاد، حس می کنم درست درمون یادم نمیاد ولی همین بود، نمی دونم، اون لحظه ها نامجو داشت می خوند، ایرانه خانوم رو می خوند، اشکم میومد خودش، پر بنفشه ی سر بند دیریم کچریمم پاییناش از اشک خشک شده بود سر شبی دو ساعت آروم پاکش کردم پرش خراب نشه. بعد فهمیدم عجب خریتی کردم که با گوشه ی روسری پاکشون نکردم، باد که می خورد و اشکا رو صورتم خشک می شد پوستم به خارش میفتاد، واسه همین شاید جمله بندی ش اینا درست نباشه یه چیزی تو همین مایه ها بود، شایدم خود خود همین بود.

گفت اگه می ترسی شروع نکن، اگه شروع کردی نترس ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.