یهو یادم اومد نوشت ها

سر ظهر یادم رفت شیشه آبمو بذارم بالا سر و با اون حجم از املت و ترشی ای که خورده بودم چنان توی خواب تشنه م شده بود که خواب می دیدم دارم از بطری توی کوله م قورت قورت آب می خورم. محصل شده بودم، می دونستم دبیرستانی ام ولی مدیر زمان راهنمایی رو مخمون رژه می رفت. یه برنامه ای بود یه همچین چیزایی همه ی دانش آموزها جمع بودن و نشسته بودن داشتم تو خواب با مقنعه مم ور می رفتم و مثل همیشه بد و بیراه می گفتم به جون اون فلان فلان شده ای که مقنعه رو اختراع کرد.

مدیره اومد بطری آبمو از دستم گرفت برو، هی هم فامیلیمو با خودش تکرار می کرد که از انضباطم کم کنه. بعدشم رفت پشت میکروفون و داشت از دانش آموزای بد می گفت و می گفت یه سری ها هم همیشه ی خدا تشنه شونه چیزای شیرین می خورن تشنه شون میشه قورت قورت با صدا آب می خورن میرن رو اعصاب من. حرصم گرفته بود و بغل دستیم می گفتم این دیوونه منو میگه ها ولی خبر نداره من چیز شیرین نخوردم املت خوردم ناهار تشنه مه :|

خدایی خواب می بینم؟ فیلم سینماییه؟ عذاب شب اول قبره؟ چی چیه؟! بعد از تو کیفم یه بطری با در صورتی نئون درآوردم باز آب خوردم درشو بستم گذاشتم تو جیب کوله و به ریش مدیرمون خندیدم. از خواب پریدم و انقدر تشنه م بود که همونجوری جنازه وار خودمو تا یخچال کشوندم بردم.

این مدیر لعنتی ای که خواب نکبتشو دیدم همونیه که اون سال ها از توی سف بیرونم کشید و دست کرد توی موهام و تلی که زده بودم رو با وحشی گری هرچه تمام تر بیرون کشید و گفت دیگه از این آشغالا تو سرت نکن. یه عالم تارهای موهام کنده شده بود و چسبیده بود به تل ... یه مشت آشغال عقده ای پیزوری که از معلم دینی و قرآن و پرورشی بودن به مدیریت رسیدن و عقده هاشونو اینجوری سر ما خالی کردن...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.