یه دختر رو تراس روبرویی یه شال سبزُ هر روز می تکونه …

از خواب و خیال های سبز،

 از جوانه های ماش،

از رگ برگ های چنارهای چندین ساله ی ولیعصر؛

تمام سبزینه های دنیا را یکجا جمع کرده و روی داریه ی قلبم ریخته ...

به محض آمدنش هم پیچ امین الدوله ای توی گلدان لب پریده ی قلبم کاشت

گلدانی که پیش از این هیچ بذری در دلش نمی رویید

نعناع ها قد نکشیده خشک می شدند

و تربچه ها که گویی پاسبان دیده اند،

شمایل ترب های رنگ پریده ای را می گرفتند

که به هفته نکشیده سازِ خشک شدن را کوک می کردند


به گمانم پیش از سبز کردن قلب ام

 تپه های عباس آباد را هم با سرانگشتانش به سبزی نشانده

سر انگشت هایی که بوی بادام تازه می دهد

بوی صبحانه ای که توی رختخواب سرو می شود

سرانگشت هایی که روی گودی کمر ام "مرا ببوس" را ضرب می گیرد

یا اگر حوصله اش بکشد

 با خودکار قرمز پلیکان، روی بازوهایم ماهی های ریز و درشت نقاشی می کند

که تا حوضچه ی آرنج ام یک نفس شنا می کنند

و رگ های نیلی زیر پوستم را قرق خودشان می کنند ...





پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.