یه روز اگه دستای من با دستای تو یار ………….. نمیشه لعنتی نمیشه


هوووووی با تو دارم حرف می زنما چرا محل نمی ذاری ؟ مگه دارم با دیوار حرف می زنم ؟

__ چی ؟! با منی ؟ متوجه نشدم خب بگو چی می خواستی بگی ؟

آره با توعم، با توعه یابو که حرمت عشقو شکستی کمر به کشتنِ عاطفه بستی ...

__ آهان گرفتم چی شد اون قضیه رو میگی ... اون خیلی وقته منتفی شده، از نظر من کاملن تموم شده س نباید ادامه پیدا کنه، یعنی بیشتر از این برای جفتمون دردسر میشه، متوجهی که چی می خوام بگم؟ یه وقت برداشت دیگه ای نکنی ...

همین ؟ تمام حرفت همینه ؟ این همه خونسرد و بی خیال ؟

__ آره ... دیگه حرفی نمونده ...

اون که میونِ منو تو خط جدایی کشیده، دل میگه نفرینش کنم به دردمون دچار بشه ...

__ بسه دیگه این حرف ها، این ترانه ها، مرور کردن خاطرات .. اینا فقط بیشتر کشش میده دیگه مثل اون اول اولش نمیشه، مثل اولین قرار که حتا رومون نمی شد تو چشم های هم نگاه کنیم و از خجالت صدامون می لرزید و نمی تونستیم حتا یه قلپ از اون آب هندونه ی کذایی رو بخوریم اونقدر الان رومون تو روی هم باز شده و فحش به همدیگه دادیم و همدیگه رو اذیت کردیم که نمیشه، نمی تونیم اون روزهارو برگردونیم ... من دارم میرم، گوشیمم خاموش می کنم یعنی یه سیم کارت جدید می خرم، می دونم تا ابد شماره ی لعنتیم توی ذهنت می مونه ولی خوبی این کار اینه هروقت زنگ بزنی دیگه کسی نیست جوابتو بده و به در بسته می خوری و این تموم شدنِ جفتمونه و دیگه کارمون به دعوا مرافه نمی کشه ... یه روزی یه جای دیگه، شاید با یه آدم دیگه ای شروع بشیم ...

...............................................................................



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.