.

دوباره برگشته ...

سایه ی سنگینشو روی سرم و فشار دست های زمختش وقتی قلب و مغزمو فشار میده و صورتمو توی دستاش می گیره و با حرص میگه فقط به من نگاه كن فقط من ... فقط به من فكر كن فقط من ... و یه گوشه بی حال میفتمو به تپش های تند قلبم گوش میدم كه میون انگشت هاش بالا پایین میشه و مغزم كه هزار جا میره ...

خواب ظهر برای كندن چند ساعتی از دنیا بود و با اضطراب پریدم، خواب صبح هم كه هیچ ... دوباره برگشته و موقع تایپ كردنام بهم چشم غره میره كه اگه زودتر جمعش نكنم و تمام حواسم رو پرت خودش نكنم تمام نوشته هامو دیلیت می كنه و تك تك دكمه های كیبورد رو هم از جا در میاره ...


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.