همه‌ی نوشته‌های عنصر

در حیرتم از مرام این مردم “نایس” !

توئه لامصب هنوز هم در نظرم زیباترینی حتا اگه 8 سال پرهاتونو کوتاه کرده باشن مبادا بخواین بالاتر از آسمون سیاهشون بپرین ... حتا اگه الان تمام غصه ی دنیا توی وجودت باشه ... حتا اگه چارقدر ترکمن گل درشتت مثل اون عکسی که دوسش دارم سرت نباشه و دستتو کنار شوهرت بالا نگرفته باشی و چشمات برق نزنه و لبخندت روی لب هات نباشه، تو تا ابد زیباترینی حتا اگه خیلی از عقایدمون هم چِنان شبیه به هم نباشه ولی برام محترم و مطبوع و دلنشینی تا همیشه ...



امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

تا ساعت 1 اینا بی وقفه خوابیدم از دیشب ساعت نزدیکای سه بود گمونم و اگر شماره یک به همه جام فشار نمیاورد قطعن همون وقفه رو هم برای سانس دوم خوابم ایجاد نمی کردم و یه کله می خوابیدم، رفتم اومدمو دوباره تا ساعت دو سه دیقه به 5 بعد از ظهر جان به جان آفرین تسلیم کردم، از اون خواب ها که می خوای زودتر بگذره تموم شه بره، بر خلاف نخوابیدن هایی که به تمام جونت فشار میاری تا بیدار باشی تا بیدار باشی تا بیدار باشی تا بیدار باشی که زمان آهسته تر بگذره ... که هر بار ساعتو نگاه کردم اون روز حرص خوردم که داره میگذره لعنتی داره میگذره و من هیچ غلطی نمی تونم بکنم برای نگذشتنش ... رو سرامیک ها نباید بشینی چون باسنت یخ می کنه، دور از من نباید بشینی چون من دق می کنم چون سردم میشه... بعد از بیدار شدن هم انقدر وول خوردم تا نزدیکای شیش ولم می کردی می خوابیدم بازم تا فردا صبح بشه اصلن چه بدونم بگذره فقط ... ولی دیگه از جا کندمو رفتم پی غذا درست کردن و هی گوگل کردن من باب درست کردن کته ای که خوب از آب در بیاد و تدیگشم باحال باشه که یه نمه تدیگش بیش از حد موند و رو به قهوه ای سوخته نهاد، ولی با این حال زیاد بدک هم نشد ... تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها ...ادکلن پس گردن ات ... بعدشم یه کوچولو شام با اینکه از دیشب تا همین هشت و هشت و نیم شب هیچی نخورده بودم ولی گشنه مم نبود اگه ساعت 12 هم صبونه خوردم محض هوسی بود که خامه و عسل به جونم انداخته وگرنه چنان گشنه مم نبود ینی اصلن گشنه م نبود شاید ... نمی دونم ... گفتم دلو بزنم به دریا یا خوب میشه یا بد دیگه، قاتی چایی م و چوب دارچین ها و نبات، چند تا پر هم از سیب زردهایی که خشک کرده بودم انداختم و از اونجایی که سیب و دارچین همیشه در کنار هم قوی ظاهر میشن، چایی دیوانه کننده ای شده بود به طوری که سه تا فنجون ازشو رفتم بالا و حالا تا صبح باید دم در توالت، بست بشینم. میون میوه های خشک و این سوسول بازی هایی که از خودشون در میارن، به غایت از سیب خشک خوشم میاد، حتا اگه سیب زرد باشه، در حالت معمولی سیب زرد برام جذابیتی نداره چون سیب قرمز ترد و سفت سفت انقدر در نظرم معرکه هست که میگم باسن لق سیب زرد که نه رنگ و لعابی داره نه طعم چنان خفنی، از سیب گلاب هم که چنان بدم انگار پدر کشتگی دارم باهاش زبون بسته رو. ولی سیب خشک، هرچی باشه، حتا سیب زرد، قادر به پرستشش و مشت مشت بالا انداختنش هم هستم ... گمونم باز باید برم یه ذره دیگه سیب بخرم و تا هوا گرم نشده و شوفاژ موفاژهارو خاموش نکردیم درست کنم و یه ذره خشک کنم بریزم تو شیشه هی برم بیام دستبرد بزنم بهشون.

بعد از اینا هم نشستم یه چندتا چیزی که مدت ها پیش باید می نشست درست می کردم، سر و سامون دادم و یه بادبادک بندانگشتی هم این وسطا درست کردم که خودم دلم هلاکش شده بچه رو، یه کره بز به تمام معنا شده بلا سوخته ی بنفش.  

جزر و مد

جهان آرام بود

گلوله ها مثل دانه های برنج.

شب.

بر فراز نوووروسیسک شب.

دریا،

مرجان. آبگینه.

نورافکن،

هیولایی تک چشم.

آبی.

پنج ماهیگیر، پنج شنل

در یک قایق

باری آیا توفان بازوانشان را از جا خواهد کند؟

پنج ماهیگیر.

 پنج شنل، یک پرچم.

موتور مثل گرازی وحشی می غرد.

در نور نورافکن می درخشد

پنج صورت

پنج ماهیِ

آبی ...

_ویکتور سسنورا