me

موآ چشم هامو مثل جوراب هام لنگه به لنگه رنگ کرده، از دیدنشون بالا پایین می پرم و فکر می کنم کاش دو سه تا چشم دیگه هم داشتم، یکی ش سبزآبی بود، یکیش سبز، اون یکی هم قرمز، با چشم های لنگه به لنگه م تو نقاشی موآ خودمو رنگی تر تصور می کنم و انگار یکی تو دلم همینجوری پشت سر هم بسته های کیندر بوئینو رو باز می کنه و بهم تعارف می کنه. با چشم سمت راستم همه چیز رو بنفش می بینم و با اون یکی چشم همه چیز رنگ قهوه ای تیره ی چشمامو می گیره که تو نور آفتاب به عسلی رنگ می بازه.

گمونم دونه دونه گیلاس های روی پیرهنمو شمرده و اونوقت با سرانگشت های ظریفش آروم آروم دایره ی های کوچولوی قرمز رو که اثر انگشتشو دنبال خودشون یدک می کشن سُر داده روی پیرهنم و بعدش براشون چوب های شکننده ی قهوه ای نقاشی کرده. حتا می تونم با همین چشم های لنگه به لنگه بند های کشیده ی انگشت هاشو تصور کنم که قلم نوری رو چه جوری توی دستش گرفته و تک تک این ساقه هارو نقاشی کرده، که چشم هاشو چندین و چندبار تار کرده مبادا ساقه ها توی گوشت تن گیلاس ها فرو برن و دیگه خر بیار باقالی بار کن ...

 راستی همه ی ماهی ها رو تونستی پیدا کنی؟ همونایی که هر سوراخ سنبه ای گیر آوردنُ شنا کنون خودشونو غرق کردن ... توی دِرِد موهام جولون میدن و یکی دو تاشون شاید اون زیر، توی فرورفتگی بین شونه و ترقوه م یه چیکه آب پیدا کردن و توی یه ذره جا می چرخنو مدام به هم برخورد می کنن، گله ای هم ندارن، اینجوری می تونن به جای اینکه باله هاشون به هم بخوره و آخ و اوخشون بره بالا و سر هم داد بِکِشن، یه جوری شنا کنن که لباشون نرم و آروم به هم بخوره، یه کم سرخ و سفید شن و دوباره تو سرشون نقشه ی یه بوسه ی دیگه رو بِکِشن ... بوسه هایی با فاصله ی یک صدم ثانیه و تصور کن توی یه تنگ یه وجبی باشی و تمام مدت همینجور بوسه پشت بوسه، کی دلش می خواد از یه همچین تُنگی پاش به دریا باز شه آخه؟ توی دریا انقدر جا برای گشتن زیاده که دیگه هیچکس وقت نمی کنه جفت خودشو پیدا کنه یا نه اصلن جرئت نمی کنه پیشِ نگاه بقیه دست از پا خطا کنه. اما ماهی هایی که موآ نقاشی کرده ترسی ندارن از اینکه از بی آبی به تَنگ بیان و یا ساعت ها همینجوری ویلون و سِیلون از موهای من آویزون باشن، شرط می بندم خودش جوری تربیتشون کرده که صداشون در نیاد و همیشه به روم لبخند بزنن حتا اگه نفس هاشون به شماره بیفته به اولین حوضی که برسیم هجوم می برن و یه دل سیر آب می خورن و باز دوباره خودشونو دور سرم تاب میدن...

چه وردی می خونی که دستات معجزه می کنن تا گیلاس های به این ترُ تازگی بکشی؟ که گل های نمدی سنجاق شده به موهام از بی آب و علفی لام تا کام حرف نمی زنن و خم به ابرو نمیارن که زبونم لال خشک شن ...

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.