pink dream

یه روزی ترکم می نشونمت، جفت پاهاتو از یه طرف آویزون می کنی و به هر چاله چوله ای که می رسیم آخ و اوخت میره هوا و منم هرچی بد و بیراه دارم می کشم به جون شهردار و خیابون ها و آسفالت که هیچ جا نیست تا منو تو بتونیم توی پیاده رو ها و خیابون هاش با پینک دیریم پرواز کنیم و اونقدر دست انداز نباشه که هی تلق تولوق توشون بیفتیم و دل و روده مون به هم بپیچه. سبد حصیری ای که ماهی پارچه ایامونو قایق کاغذیامون توشه رو دستت می گیری و بعد به هر بچه ای رسیدیم یه دونه بهشون میدیمو اونا هم ذوق می کنن و مشغول بازی با قایق و ماهی شون میشن، شاید مثلن پسرک از ماهی بنفشش خوشش نیاد و با ماهی سبز دخترک همسایه تاخت بزنه و بدو بدو برن سمت حوض توی پارک و ماهی هاشون یه دل سیر شنا کنن. 

شب که از راه می رسیم دوباره کاغذ رنگی هامونو از تو کمد و زیر فرش بیرون می کشیم و این بار یه عالم فرفره ی کاغذی درست می کنیم وسطشو از این پونز رنگی ها می زنیم، من که از بچگیمم از این پونزهای نقره ای و طلایی رنگ و رو رفته هیچ دل خوشی نداشتم، حواست نیست و پونز توی انگشت سبابه ی دست راستت میره و همون یه قطره خون کافیه که من نفسم بند بیاد و بخوام دستاتو توی دستم بگیرم و مورک چینی کنم ببینم چی شده؛ حالا تو هرچقدر هم بگی چیزی نشده همه ش یه قطره خونه، گوشم بدهکار نیست که نیست ... دیگه هیچ وقت نمیذارم تو درست کردن فرفره ها کمکم کنی، یه گوشه بشین و فقط نگام کن، اصلن تو بادکنکارو باد کن، من که می دونی فوبیای بادکنک و باد کردنشو دارم، خودم تمام فرفره هارو یه تنه درست می کنم تمام پونزهای دنیا هم انگشتامو سوراخ سوراخ کنن صدام در نمیاد ولی همین تمام پونزهای دنیا غلط می کنن که بخوان حتا یه خراش کوچولو رو دستای تو جا بذارن، اونوقت بیخ خِر همه شونو می گیرم که کت بسته بیان و تک تک سرانگشت هات رو نوازش کنن که بازم غلط کردن، چون اونا فقط حق عذرخواهی کردن دارن، فقط منم که حق دارم سر انگشتاتو لمس کنم یا یه وقتایی بوسه های نخودی روشون جا بذارم ...

روز بعد رنگین کمون های مقوایی کوچولو درست می کنیم با یه عالم ابرهای پنبه ای، تو این شهر دود گرفته که هزار سال یک بار هم بارون به خودش نمی بینه چه برسه رنگین کمون، اینجوری شاید یه لبخند کوچولو رو لب آدم هاش بشینه .... موقع برگشت از شونزده آذر میایم که مجبور نباشم پا بزنم و شیب تند خیابون ما رو تا انقلاب می کِشونه میاره، با هم جیغ می کشیم و سایه روشن هایی که درخت های چنار اونجا رو سر و صورتمون میندازن تمام خستگی هامونو از تنمون در میاره ...

پس فردا هم بی خیال، نه فرفره درست می کنیم نه ماهی و قایق و رنگین کمونو ابرهای پنبه ای و نه از بادکنک باد کردن خبریه، پس فردا برای خود خودمونه، روی تخت دراز به دراز میفتیم و واسه هم شعر می خونیم و نور خورشید از لای پرده ی ضخیم اتاق دستشو میاره تو و کف پاهامونو غلغلک میده و غش غش خنده مون به هوا میره. خواب توی چشمات می دوئه و من تا هروقت دلم بخواد می تونم نگاهت کنم، کاش فقط الکی خودتو به خواب زده باشی و تمام قربون صدقه رفتن های آرومم رو بشنوی ....




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.